۞ امام رضا (ع) :
از نشانه های دین فهمی ، حلم و علم است ، و خاموشی دری از درهای حكمت است . خاموشی و سكوت ، دوستی آور و راهنمای هر كار خیری است.

موقعیت شما : صفحه اصلی » مقالات حقوقی

تاثير نگرشهاي انسان شناختي برآراي حقوقي

در این مقاله شما با موضوع تاثیر نگرش های انسان شناختی بر آرای حقوقی آشنا می شوید . نویسنده : دکتر محمود رضا افتخار زاده تذکر : استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع www.lawgostar.com آشنا می شوید . حق آن است كه انسان پس از خداوند مقدسترين موجود هستي است ، موجودي مسجود فرش […]

در این مقاله شما با موضوع تاثیر نگرش های انسان شناختی بر آرای حقوقی آشنا می شوید .

نویسنده : دکتر محمود رضا افتخار زاده

تذکر : استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع www.lawgostar.com آشنا می شوید .

حق آن است كه انسان پس از خداوند مقدسترين موجود هستي است ، موجودي مسجود فرش كه كروبيان عرش به پايش ريخته و بس گراميش داشته اند ، يعني كه مظهر قداست و عرت و عظمت و كرامت خداوند . بدينسان انسان كليد فهم آفرينش و ترجمان وجودي خداوند و معنابخش هستي است و هدف نهايي و غايي نيز رستگاري انسان است . بنابر اين در عرصه تكامل اين جهاني انسان اصل است و متبوع و احكام فرع اند وتابع ، و آزادي و عدالت معيار احكام و قوانين .
جايگاه انسان در جهان بينيهاي تاريخي حقوق بشر
در اين ترديدي نيست كه عرف حقوقي جوامع بشري از آغاز تاريخ ريشه درباورها . عقايد و طرز تلقي فلسفي ـ كلامي آنها از انسان داشته و دارد ، از عرفيات حقوقي جهان در طليعه دوران تاريخي گرفته تا آغاز عصر مدنيت ، و از مباني حقوقي تمدنهاي باستان تا تمدن معاصر .
ازديگر سو قديميترين قوانين مدون جهان ريشه در عقايد و باورهاي مذهبي دارد ، اين « تحوت » خداي مصر بوده كه قانون را به « منس » داده است ، آنگونه كه « شمس » يا « انونيت » خداي بابل ، قانون بابل را به « حمورابي » داد و « اگريا » خداي روم قوانين را فرستاد . 1 پيش از آن نيز اين كاهنان و روحانيون بودند كه قانون مي نوشتند . 2 آنچه اين دو دوره از تاريخ حيات حقوقي انسان را متمايز مي سازد كيفيت انساني اين قوانين است ، امتياز تاريخي قوانين حمورابي در گرايشهاي انساني آن است ، يعني كه از سبعيت دوره عرفيات حقوقي كاسته شد ،قوانين رنگ انساني به خود گرفت . 3 در دوره بلند عرفيات بدوي حقوقي ، انسان و عدالت مقهور اراده خدايان و محكوم اوهام و خرافات بودند و در دوره حمورابي كه طليعه تمدن جهاني است انسان به عنوان گوهر آفرينش و نوعي قائم بالذات تلقي مي شود و عدالت معيار قانونگذاري است و به همين دليل پاره اي از احكام حمورابي بر آراء حقوقي تمدن معاصر جهان برتري دارد و جاودانه است .
پيشينه و پشتوانه فلسفي فراز و نشيب تمدن يونان باستان و قوت و ضعف دموكراسي آن بر محور خدايان و انسان استوار بود ، زئوس و پرومته دو محور تعيين كننده در سرنوشت حقيقي و حقوقي انسان بودند : « رئوس » خداي خدايان و انسان ، قهار و جبار ، خشن و خودخواه ، متكبر و مطلق العنان كه سرنوشت زمين و آسمان را در دست داشت و مجري عدالت نيز بود، و « انسان »مغضوب زئوس و تبعيدي زمين و محكوم به تاريكي و سردي و سياهي ، و « پرومته »خداي خوب و مهربان ، رئوف و دوست و خويشاوند انسان ، كه به جرم رساندن نور و گرما به « انسان »در سياهچالهاي قفقاز به بند كشيده شد . 1 از اين رو است كه در تمدن يونان گرايشهاي انساني و انديشه اي انسان شناختي نقش محوري در حقق و فلسفه سياسي آن داشته است . فلاسفه يونان هر چه به شناخت فلسفي انسان نزديكتر مي شدند در آراء و عقايد منفعل از واقعيتهاي اجتماعي ، اقتصادي ، سياسي خود تجديد نظر مي كردند و هر چه از شناخت انسان دور مي شدند مواضع ضد انساني مي گرفتند .شعار عرفاني ـ فلسفي سقراط كه : « اي انسان ! خود را بشناس » تا حدودي تفكر سياسي ـ حقوقي يونان را دگرگون كرد و از خشونت سياسي اقتصادي ـ حقوقي كاست . مساله حق حاكميت ملي ، حقوق فردي آزاديهاي اساسي انسان در پي شناخت فلسفي انسان حاصل آمد و زيربناي يك دموكراسي ايدئال شد . هر چند كه سقراط نخستين قرباني حسرتهاي حقوقي ـ آرماني انسان گرديد .
افلاطون نخستين درآمد عصر انسان گرائي يونان است . همو بود كه در آغاز ، دولت خوب را در انسان خوب مي ديد و بعد بالعكس . افلاطون نخستين جرقه انديشه متبوعيت انسان را در عرصه قانونگذاري و تابعيت قانون را در جامعه بشري ايجاد كرد و همو بود كه در نقد ديكتاتوريهاي مخوف تاريخ سرود كه « زمامداران عموما” با يك جنون آسماني حكومت كرده و مي كنند . 2 »چنين تعبيري سياسي ـ حقوق ريشه در مباحث معرفتي يونان داشت كه گوئي «زئوس » را در « زمين »مي ديد نه در « المپ » . افلاطون با طرح شخصيت فلسفي انسان ، اصالت را در آفرينش و عرصه هاي حقوق آن به اسنان داد و اين نقدي از دموكراسي خشك وخشن طبقاتي ـ اشرافي آتن بود كه حكومت حق فلاسفه است .
مشكل اساسي اين « اومانيسم » در اين بود كه بر نگرشي « ماترياليستي از انسان »استوار بود . انديشه اي كه بعدها در ادامه ارسطو به « بن بست » رسيد . آن گونه كه افلاطون خود در اواخر عمر عليه «جمهوري » خويش عصيان كرد . « مدينه فاضله انساني » اش را با « قوانين » و « زمامدار » درهم شكست و دولت فاضله را جانشين آن ساخت . در اين مدينه نوين اصالت از آن دولت و احكام دولتي بود و حرمت و عزت انساني به حرمت و عزت دولت بستگي داشت ، يعني انسان فلسفي از اصالت افتاد و احكام دولتي اصالت يافت و قانون معيار آزادي و حقوق طبيعي انسان و اجراي عدالت گرديد . اين دگرديسي تا آنجا بود كه در « جمهوري » اعدام سقراط محكوم شده بود ودر « زمامدار » تاييد گشته بود ! .
مشكل ديگري ، تعريف افلاطون از «عدالت ». بود ، عدالت در بناي مدينه فاضله افلاطون ، مفهوم انساني حقوقي ـ اخلاقي داشت و احتمالا” معيار قانونگذاري بود ، اما در دولت فاضله او خشك و بي روح گرديد . چرا كه مدينه فاضله رمز اصالت انسان بود و دولت فاضله رمز اصالت قدرت . راز اين دگرديسي در اين است كه افلاطون در دوران حسرت انساني ـ آرماني زندگي را آغاز كرد ، مدينه فاضله او جامعه آرماني حقوقي است كه عدل معيار حقوق مي توانست باشد و مثل فلسفي 1 او آرمانهاي انساني دست نيافتني است كه بايد از آسمان ذهن به زمين عينيت فرو آيد . بنابراين حسرت عدالت حقوقي در انتهاي عطش جواني به پايان مي رسد و دو كتاب « قوانين » و «زمامدار » خط بطلاني بر آراء حقوقي انساني دوره روشنفكري است . اشراف زاده اي كه شور وشوق انسان گرايانه اش مقهور اشرافيت يوناني شد . در نتيجه عدالت عبارت شد از وحدت افراد جامعه به منظور هماهنگي ! ويا سپردن وظايف به شهروندان و يا زنجيري كه افراد جامعه را در دولت فاضله به هم پيوند دهد !
با اين همه تنها يادگار دوره انسان گرايي تمدن يونان اين بود كه قانون نبايد با عزت و حرمت و كرامت انساني ناسازگار باشد و اين شعار مقدس و محترمي بود كه با طهور ارسطو بايگاني شد چرا كه انسان يعني يوناني و اصالت از آن يوناينان بود و ديگران بربر بودند . همين ميراث فلسفي حقوقي سياسي يونان است كه امروز زيربناي سياسي غرب را تشكيل مي دهد و سلطه سياسي ـ امپرياليستي آن را بر جهان توجهي مي كند .
ارسطو از جهتي ادامه افلاطون است چرا كه زماني در محضر افلاطون حضور يافت كه « دولت فاضله » جاي « مدينه فاضله » را گرفته بود و طبعا” ارسطو حق دارد اصالت را به قدرت دهد و به طور منطقي بگويد كه : كل بر جزء مقدم است ،پس جامعه و دولت برفرد مقدم اند : چرا كه دولت عاليترين تشكيلات بشري است جايگاه فلسفي چنين گفته هايي در اين بود كه : افراد مساوي خلق نشده اند ، بنابراين عدم تساوي حقيقي مستلزم عدم تساوي حقوقي است . علاوه بر اين ،غلامان آزاد خلق نشده اند و در طبيعت برده و غلام خلق شده اند ، پس بردگي بر حق است . به جز يونانيان بقيه انسان نيستند و در رديف بردگان مي باشند . فقط يونانيان انسان هستند و در انسانيت نيز تمايز و طبقات است ، اشراف و نجبا برترند و شايسته حكومت مي باشند . دموكراسي منفور است چرا كه رعايا و طبقات پست و غير انسانها و برده ها و بربرها حكومت مي كنند . دراين نگاه فلسفي و حقوقي به انسان ، اصالت و تفوق از آن قوانين است و قانون عبارت است از عقلي كه تحت تاثير احساسات و عواطف انساني قرار نگرفته است . 2
با افول ارسطو و در پي اين تاريكي طبقاتي ، بار ديگر فروغ انديشه انساني تجلي كرد وانسان دوستي پديدار شد و سخن از برادري انساني به ميان آمد و تلاشي در جهت « وحدت قلوب هومانيه »3 در بحراني ترين ايام تاريخ آغاز شد ويان زيربناي اومانيسم فلسفي يونان بود . شعار فراموش شده سازگاري حقوق و قوانين حقوقي با عزت و عظمت و كرامت انسان رواج يافت اومانيسم نوين يونان كه واكنشي به اصالت جامعه ، دولت ،دين و دستگاه ديني بود ،بنيان فلسفي ـ ماترياليستي داشت لذا كوشيد تا پيوندهاي معنوي گذشته را قطع كند . در اين اومانيسم ، انسان و حقوق وي در عرصه طبيعت دنبال مي شد و نتيجه اوليه ان ياس فلسفي ـ اخلاقي بود كه عطش معنوي نيرومندي ايجاد كرد و « مسحيت »آب سرد و گوارائي بود كه كام تشنه انسان يونان را سيراب ساخت . اومانيسم يوناني در دروه رواقيون نتايج حقوقي ـ انساني خود را نشان داد : احترام انسان ، جامعه جهاني ، برابري انساني و تطابق قوانين و حقوق با طبيعت انسان . 1
حقوق روم نيز پيش از طليعه تمدن ، عرفيات مردم بود ، انسان در اسارت خدايان و حقوق انساني تركيبي از پندارها ، اوهام . خرافات ،رسوم و سنن مذهبي موروثي بود كه ريشه در اساطير كلاسيك مادون تاريخي نژاد لاتن داشت ، با اين تفاوت كه فقط درباره روميها اجرا مي شد .در اين عرفيات حقوقي ، سبعيت دردناكي حضور داشت چرا كه در همه حال هدف ، كسب رضايت خدايان و فرونشاندن خشم نابهنگامشان بود . 2 ژنون و ژانوس « سرنوشت » را رقم مي زدند و هركول رب النوع قدرت در اخيتارشان بود و به مقام خدائي ارتقاء يافت ،اما قدرت هر سه را جادو تشكيل مي داد . علاوه بر اين تثليث رومي كه معمولا” با غلبه خداي جنگ همراه بود ، هر گونه حقوقي را تحت الشعاع جنگ قرار مي داد و هميشه حالت جنگي اعلام مي داشت .
اما در طليعه تمدن و نفوذ انديشه انساني و فلسفه اومانيستي رواقيون در حقوق روم ، تحولي بنيادين ايجاد شد و شالوده حقوقي جهان غرب گرديد . در اينجا نيز روشنفكران روم به مذهب زدايي قانون پرداختند . اصل تساوي حقوقي در برابر قانون ، جامعه انساني ، برابري انساني ، عدالت طبيعي و تابعيت جهاني ، عناصر بنيادين فلسفه حقوقي رواقيون .در حقوق روم تاثير بسزايي داشت . از ديگر سو فلسفه حقوقي مذهب جايگاه اجتماعي خاص خود را داشت وجهان را يكسره تابع حكومت آسماني مي دانست كه خداوند حاكم بود . در اين حكومت نيز سخن از خويشاوندي انسان با خدا و برابري وبرادري انساني و جامعه واحد جهاني بوده است 3 .
نهضت انسان گرائي وانديشه هاي انسان شناختي باعث شد تا فكر اصالت حقوق يا « لگاليسم » شكل بگيرد و اين شعار مطرح شود كه دولت خلوق قانون است . اين طرز تفكر حقوقي هر چند كه ريشه در لائيسم داشت ( يعني مشروعيت دولت را از نظر قانوني و حقوقي ارزيابي مي كرد و نه از ديدگاه اخلاقي ـ اجتماعي ) در عين حال نظام حقوقي تمدن روم را جان تازهي اي بخشيد . اين ويژگي حقوقي روم را جان تازه اي بخشيد . اين ويژگي حقوقي روم باستان همچنان در فلسفه سياسي و حقوق غرب به يادگار مانده است . حقوقدانان روم در پرتو نهضت اومانيسم ، ادبيات حقوقي خاصي پديد آوردند كه پس از الواح خمورابي ،از مفاخر تمدن جهاني محسوب مي شود .
ظهور « سيسرون »در آستانه ميلاد ، تحول ديگري در عرصه انديشه هاي حقوقي تمدن روم و يا عصياني عليه اومانيسم الحادي ـ حقوقي رواقيون نبود . آراء سيسرون برداشتي آزاد از عقايد حقوقي و سياسي فلاسفه سلف بود . او متعلق به حوزه حقوق مذهب بود و مي گفت كه محصول فكر انساني نمي تواند قانون باشد . قانون پديده اي است كه آن را عقل كل و خرد جوهري وضع كند . قانون همان اوامر و نواهي خداوند است كه مطابق با قوانين طبيعت است : « قانون حقيقي عبارت از دستوري است كه عقل سليم آن را د توافق و هماهنگي كامل با طبيعت انشاء كند ، چنين قانوني به تمام كاينات در هر نقطه جهان شمول دارد ، » 1 يعني انسان به حكم عقل مطيع قوانين طبيعت است و تا آنجا اطاعت مي كند كه عقل وي قانون را تحليل كند در غير اين صورت لازم نيست مطيع باشد . پس اطاعت شهروند از قانون دولت مطلق نيست . يعني در صورتي كه با قوانين طبيعي ( الهي ) سازگار نبود اطاعت مطلق روا نيست . برجستگي ويژه سيسرون در اعتقاد وي به تساوي طبيعي افراد بشر است . او در تعريف انسان مي گويد : انسانها بيش از هر پديده ديگر طبيعت به يكديگر شبيه هستند و لذا تعريفي واحد دارند . تعريف واح دليل بر يكساني و برابر است . سيسرون مي خواهد بگويد كه پس انسانها در برابر قانون الهي ( = قانون طبيعي ) برابرند .سيسرون مي گويد : « آنهايي كه در قانون سهيم هستند در عدالت نيز بايد سهيم باشند و آنهايي كه از اين دو به طور يكسان بهره مي برند بايد اعضاي جامعه مشترك المنفع نگريسته شوند ،»احتمالا” بتوان گفت كه سيسرون در جهت تعديل اومانيسم الحادي رواقيون ، كوشيده تا اومانيسم مذهبي را كه در راس هرم آن خدا و در سطوح جانبي آن به ترتيب قانون طبيعي عدالت طبيعي ،و انسان قرار دارند تبليغ كند.
فروغ انديشه فلسفي كه مي كوشيد تا انسان را از اسارت خدايان و طبيعت برهاند و در اين راه به دستاوردهاي حقوقي انسان مثبتي رسيده بود با تصاوير مسيحيت از داستان آفرينش انسان ، دگرگون شد ، قهرمان داستان آفرينش مسيحيت ذااتا”گناهكار بود و اين گناه از طريق خون به ابناء آدم سرايت مي كرد .
سنت آگوستين نماينده مسحيت روم در پرورش داستان آفرينش كوشيد ، به گونه اي كه با فلسفه حقوقي امپراطوري روم كه در اوج اقتدار جهاني خود بود هماهنگ و سازگار باشد . احتمالا” همين جاست كه مسيح قيصر شد و مجري اراده و عدالت خداوند گشت و مسيحيت دين رسمي روم گرديد و « قسطنطين » نخستين قيصره موحد كه علاوه براجراي عدالت خداوندي ، مظهر لطف خدا نيز بود . در اينجا حقوق ، عين اراده و عدالتي بود كه قيصر مقرر مي داشت به اين صورت كه طبق فلسفه داستان آفرينش روحانيت مسيح ، ابناء آدم گناهكار بودند و محكوم به عذاب ابدي و تنها لطف خدا بود كه مي توانست شامل حال بندكان شود ،در تفسيراگوستين از داستان آفرينش ، انسان به دو نوع روحاني و حيوان تقسيم شد ، بندگاني كه از غرايز و ماديات دنيوي دوري گزينند . شهر خدا مدينه آرماني آگوستين جايگاه ارواح يزداني است و شهر انسان جايگاه ارواح شيطاني ، قابيل در شهر انسان حاي دارد و هابيل در شهر يزدان ، طبعا”در شهر انسان و جامعه انساني عدالت و حقوق نمي توانند مفهوم انساني داشته باشند . در اين شهر كه اصولا”منفور است بايد صلح و عدالت قيصري برقرار باشد و عدالت يعني نظم و نظم يعني آنچه دين برقرار مي كند در نتيجه معيار حقوق دين است و معيار عدالت نيز دين ! تصاوير شهر خداي آگوستين اتوپياي دستكاري شده افلاطون است كه هرگز تمايل ندارد زميني شود ونمي تواند و نبايد بشود . و قولي : شهر خدا عصاره بسط يافته عقايد فلاسفه يونان تا سيسرون است با اين اختلاف كه جامعه جهاني سيسرون و اسلاف او در زمين است و همه انسانها عضو آن . و جامعه آگوستين آسماني است 1 كه با زمين تعارض ذاتي و جوهري دارد . شايد بتوان گفت زيربناي عقايد حقوقي قرون وسطي بر همين مباني فكري استوار شد و اين نظريه ديني توانست از شدن نفوذ و تاثير اومانيسم الحادي رواقيون كه حقوقدانان روم را تحت تاثير قرارداده بود بكاهد و مبناي فلسفي ، حقوقي ـ مذهبي حقوقدانان دوره بلند فئوداليسم غرب باشد .

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر در سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
  • در صورتی که نیاز به مشاوره حقوقی دارید از این قسمت استفاده کنید، در غیر این صورت سوال شما حذف می گردد.

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*